
قصه از اونجا شروع شد که اون روز خیلی عصبانی بود
گفت: اگه دوسم داری ثابت کن
گفتم چجوری
گفت: رگتو بزن
گفتم مرگ و زندگی دست خداس
گفت: پس دوسم نداری
تیغو برداشتم و رگمو زدم
وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون می دادم
آروم زیر لب گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمی زاشتی !!!
:: موضوعات مرتبط:
تنهایی ,
گریه آور ,
مرگ ,
,
:: برچسبها:
تنهایی ,
گریه آور ,
مرگ ,
|
امتیاز مطلب : 368
|
تعداد امتیازدهندگان : 111
|
مجموع امتیاز : 111